تبليغاتX
نامه های بی نشونی
روزگار عجیبی است...تجربه ی جدیدی است...بودن و گفتن و شنیدن از آنها که درد دارند و صبوری میکنند...از آنها که زنده اند و به معجزه زندگی میخواهند ..ازآنهایی که چشمانشان به آسمان منگنه شده و فروصوت یا فراصوت خدارا صدا میکنند..از خودم که وقت عاشقی و مریضی صدایم عرش را سوراخ می کند ودست به دامان خدا میشوم اما وقتی سالمم آخر
آخرش شاید تشکری خشک و خالی از خدا بکنم..ع  ج  ب ص ب ر ی خدا دارد........واقعا عجب.........من چه قدر ؟آدم بدی بودم و یادم نبود و فکر نکرده بودم..

 

کاشکی بخشیده شوم

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 20:34  توسط چشم به راه  | 

نیدونم چی باید بگم...نمیدونم میشه بگم ازخوندن نوشته هام میترسم یا نه؟؟نمیدونم بگم گناه بچگیم تقاصی داد که حاصلش بدبینی و بی اعتمادی شد....بگم اعتماد کمترین تلفاتش یه دل شکستست که ندیده دوست داشت و حالام اگه بخواد فراموش کنه یه سایه ازش میگذره که اونه..

فقط بگم هیچوقت فکرنکنین آدمهای اطرافتون با نگاه ساده ی شما به دنیا نگاه میکنند...بعضیها بیرون دیوان حافظ و سفیدی شعرای سهراب سراا دروغ و کینه و انتقامن که گناهکارو بیگناه فرقی نداره براشون..دوست داشتن بی تمنای خاکی و سفید هزینه ی کسی کردن که نفهمه کم نیست................بدرود

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:27  توسط چشم به راه  | 

دوباره تنهایی!نه بهتراست بگویم بی تو بودن...

ده روز بدون لحظه ای بخشش و لبخند..بدون اینکه کوششی کنم تاجویای احوالت شوم..

آری این تنهایی بهتراز باتو بودنیست که بار اندوهم را خیلی بیشتر از مضاعف می کند..

وقتی هستی..اندوه دروغ شنیدن..مرموز بودنت ..ذوبم میکند..شاید چون اینرا حاصل یک رفاقت وفادارانه نمیدانم..

به هر حال آنچه برگزیدم نبودن توست..میخواهم عادت کنم کسی نیست اوقات بیکاریم را صرفش کنم...

دو روزه برای فرار از اندیشه ی تو تا چشمانم باز میشد کتاب میخواندم..

اما آنهم ذهنم را مشوش میکند..

انگار تاب پلیدیهارا ندارم دیگر...

آه خدای من چرا اینقدر ضعیف و ناتوان شده ام ؟بیشتر شبیه تکه گوشتی که گهگاه حرکتی میکند....تن خسته ام ساعتهاست که میخوهد بخوابد ولی..

نابه جا نمیگذارم ..میخوالهم خسته تر شوم تا خوالب به چشمانم مزه کند....

به امید دیداری که...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 0:54  توسط چشم به راه  | 

میشه یه آدمو ندیده دوست داشت..

میشه ندیده به یه آدم عادت کرد...

میشه دروغاشو ببینی و ببخشیش!!اما این بخشش معنی فراموشیرو نمیده!!گاهگداریم یادشون میفتی و میسوزی..

ذره ذره ی وجودت آب میشه و زجر میکشی..

تحقیر میشی..تلخی خیانتو میچشی..

زشتی دروغو که بهای صداقتت بوده میبینی...

آدمیرو که یه بازیگر کثیفه کشف می کنی...

نه............

نمیتونی فراموشش کنی

نمیتونی قاب خاطره هاشو بشکنی فراموشش کنی...خاطره هاشو از اطرافت پاک میکنی...........اما اون لنتی از خاطرت پاک نمیشه...

دیداری به هزینه ی سفر قیامت...

تصفیه ای به نزدیکی دنیای بعد از حیات!!!

همین هراس است که نمیگذارد کنار بکشی.......................

انتظار کوچک من چشمش به راهت ماند!!!!.............................

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 19:25  توسط چشم به راه  | 

دیشب بعداز این همه وقت دوباره باهات حرف زدم !!دیگه نمیتونم باورت کنم!منوببخش ناله هاتو میشنومو مثه یخ برخورد میکنم باهات..

حس میکنم خودت نیستی

یعنی اشتباهه؟اگه خودتم باشی واسه من اون آدم قبلی نیستی..

ای خدااااااااااااا        من به چی محکوم شدم ؟آخه؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 21:6  توسط چشم به راه  | 

این جا کسی هست که می نویسد

از شومی یک آشنایی نادیده!از شروع یک دوستی تقریبا کودکانه

ازتمنای رفاقت!!ازجواب بی صداقت!از بیم فرداها..بیم ناباوری..بیم پیچیدگی تو

کجای این دنیا مال من است؟کدام آدم این دنیا کیک دوستیرا بامن قسمت میکند؟کدام مهر حسرت گذشته را ازذهنم میزداید!؟آنهنگام که من خوشبختی را یا تلقین خوشبختی را دروجودم لمس میکنم توکجای این دنیایی؟کدامین تقدیر تورامهمان خودمیخواند؟؟

میخواهم آدم خوبی باشم:بی کنایه حرف بزنم..

نماز بخوانم

زبان حرفی نزند که بیازارد

سخت است...............................................................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 23:4  توسط چشم به راه  | 

روزهای عمرمن میگذرند گاه بایادت گاه بی یادت..

گفتمکه دیگر مثل آنروزها نیستم یعنی هیچ چیز مثل آنروزها نیست...

هرازگاهی بیمی تمام دلم را آشوب می کند نمیدانم چیست وازکجا می آید  فقط میدانم حس بدیست..

من و کابوسهای بی معنی شبانه ام و بیخوابی ها و بدخوابی هایم نمبدانم این اضطراب و آشوب چیست و کی تمالم میشود کی دست از سرردردسر من برمیدارد..

هرازگاهی دلم برای کودکی معصومانه ام تنگ میشود گاهی هم اززودباوری هایم خسته می شوم شاید هم کلافه حسی شبیه کم آوردن آزرده خاطرم میکند..

من و دغدغه ی مرموزی های تو!باهم نمیسازیم

درست یتدم نیست تابحال چندبارخواستم این دغدغه هارا لابلای کاغذهای مچاله ی خاطره هایم دوربریزم فقط یادم می آید نتوانستم......

اما با تمام التماسهاییکه دست بردار خدا نبود سبک کردم خاطره هایم را..اینگونه کمجاتراست جایی هم برای فراموشی و آرامش گذاشتم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 21:55  توسط چشم به راه  | 

قبلا می اندیشیدم اندوهیکه هنگام باران باریدن به سراغم می آید اندوه یادآوری نبودن توست...

حالا که آمده ای هنوزهم بیادباران اندوهگین میشوم  هنوز دلم میگیرد

نه برای داشتن یانداشتن تو

شاید چون حس میکنم تعلقی نداریم نسبت به هم شاید چون باورکرده ام نقشیکه خدا برای من دراین بازی برگزیده فقط و فقط یک دوست و همدم لحظه های تنهایی آدم تنهاییست که ادعایش را داری یا واقعا هستی ...

امروز وقتی باران بارید دلم خواست توهم صدایش رابشنوی اما فقط دلم حواست ..

روزهای سختیست دو سال کم نیست برای عادت کردن به سختی

برای بزرگ شدن

برای باورقسمت

    وبرای سپردن همه چیز به خدا و ایمان به اینکه خدابهتراز من صلاح مرابرمیگزیند

             نقطه ی دوستی مادیگرجایی برای گفتن دوستت دارم و دلتنگت شدم ندارد

من بیشتردوست دارم اگرچیزی هم در دلت باشد همان بهترکه نگویی

ترجیح می دهم با احساس خودم بفهمم یا حدس بزنم تا باناباوری به حرفهایت گوش دهم.......

            چه سخته مال هم باشیم و بی هم

میبینم میری و میبینی میرم.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 21:42  توسط چشم به راه  | 

بعداز۲سال اشک و بهانه و بی تابی و نوشتن دراین غمخانه وقتی که بازگشتی دیگر آنقدر دیوانه ات نبودم مثل قبل دیگرایمانم به تو مرده برای همیشه

توشدی یک دوست قدیمی که روزی برای بدبختیهایت و امروزی برای گذشته ی مان کنارت هستم

گاهی دوست داشتنی را مرور میکنم و گاهی نفرتی را

اینبار بمانی بروی ویاهرچیز دیگری مثل آنروزها زجرنمیکشم..

این بار همه چیز را به تنها شاهد دوستیمان سپرده ام تنها همدم روزهایی که زجرکشیدم و سوختم ....اوبهتراز من و تو می داند..

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 22:58  توسط چشم به راه  | 

چه جالبه تحریمت می کنه

!!!

جالبتر اینه که منم تحریمش کردم

.........واینکه هردو همدیگرو مقصر میدونیم اما اون مقصره من مطمئنم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 17:54  توسط چشم به راه  |